روزهاي من به روايتي ديگر

خرید بک لینک
۵ ماه نگهش داشتن و حالا خسته ان...آدمی که تا دیروز کاملا یه زن مستقل بود،مغرور ، سرپا، با ابهت و محکم...اما حالا این چرخ روزگار، بیماری گذاشته تو دامنش، زمین گیرش کرده و نیازمند کمک...چون تا حالا به فکر روز مبادا نبوده، پولی کنار نذاشته، حقوق داره ها، اما کفاف هزینه درمانشم نمیده چه برسه به هزینه نگهداریش!چون مجرد بوده، چون تنها بوده، چون درمانش فقط تو تهران امکانپذیر بوده، شده سربار زندگی خواهر...خواهری که تا حالا سختی نکشیده و این سختیا که کم هم نیست، از پا انداختش...۵ ماه خیلی کمه برای خار شدن، برای بی ارج شدن پیش عزیزات...از اونور زیاده برای هر روز شکستن غرور، هر روز حس اضافی بودن داشتن....کتاب مسخ از کافکا رو خوندین؟!!!عین واقعیت....پ ن: نسبت نه چندان دوری باهام داره، دلم براش کبابه ولی میدونم تصمیمی که از سر دلسوزی بگیرم و فردا نتونم نگهش دارم به مراتب بدتر از شرایط فعلیه...از اونور اگه کاری نکنم با اون عذاب وجدان تا ابد چه کنم؟!!!! روزهاي من به روايتي ديگر...

ما را در سایت روزهاي من به روايتي ديگر دنبال می‌کنید

برچسب: نویسنده: بازدید: 80 تاريخ: جمعه 9 ارديبهشت 1401 ساعت: 3:33

روز مادره...من اینجام بالای سر پسر مریضم...صدای نفسهاش...ناله هاش، سرفه هاش و دل شرحه شرحه من...تب دخترک پایین نمیاد، دستهام میلرزه، برای تن تبدارش میترسم...والد بودن یه درده، یه درد همیشگی، در اوج دوست داشتنش ترس هست، در اوج خوشی نگرانی...روز پدره...همسرم، تنها همدم من، عشق زندگیم مریضه...سه روزه که بدون نتیحه از این بیمارستان به اون بیمارستان میریم...و امروز...جواب سی تی همسرم اومده !تومور ۲.۵ سانتی تو غده فوق کلیه...یه درد همیشگی...این وابستگی یه درده... یه نقطه ضعف که روزگار زیاد دست میذاره روش...باید قوی باشم...فکر کنم روزای سختی در پیشه روزهاي من به روايتي ديگر...

ما را در سایت روزهاي من به روايتي ديگر دنبال می‌کنید

برچسب: نویسنده: بازدید: 77 تاريخ: جمعه 9 ارديبهشت 1401 ساعت: 3:33

صفحه بندی